Shadi and Flight PS752 Requiem

The Snow Has Melted, My Dear Shadi!

Shadi came with the snow on January 21, 1988: the first day of the Persian month of Bahman. It had started falling at high noon that day and made Tehran all white. Her parents were happy, seeing it as a good omen. The war ended a year later.

But when Shadi left, it left a fire burning in their broken hearts that no rain or snow could put out.

September 23, 1994. A smiling girl was going to school with her mother, where the latter worked. The girl’s name was Shadi. She would prove to be an excellent pupil, a credit to her mother and her family. She got her high school diploma from Kherad School, came 700th in the national examination, and went on to study chemical and petrochemical engineering at Tehran’s Amir Kabir University of Science and Technology.

But before the end of her first year there, Shadi’s mother was diagnosed with cancer. Together with her father, brothers, and relatives, she bore the weight of her mother’s pain and suffering. When her mother was restless, her daughter’s heartbeat fast too. It was a bad year for them all. Then the anxiety and strain were replaced with sorrow as her mother passed away.

Shadi became a good friend to her father. She kept the house warm and bright. Whenever someone was worried, she would tell them: “I’m here. Don’t worry.”

In 2010 Shadi traveled to Canada to pursue her studies at the University of Calgary’s Department of Chemical and Petroleum Engineering. It was a cold town. The winters were heavy and long. But Shadi worked hard and endured all the difficulties to graduate with the highest possible grades. From there she went to Toronto to work for an international oil company. Two years later, her brother’s family also moved to Toronto. There was a nascent hope that the loneliness and hardship would come to end.

Shadi was thirsty for experience. She wanted to see the world. In her photographs, she documented trips, camping excursions, sports, and all of her most exciting and joyful moments. She loved nature and was kind to the environment. She enjoyed listening to music, reading books, and going to the movies. Recently, she had fallen in love with a boy named Nima. The boy also loved Shadi sincerely. They were planning to start their shared life soon, under a lofty roof of dreams.

By now, Shadi had been away from Iran for six years. She was coming back to see the people, places, and past that she missed. She wanted to hug her father, the man she spent most of her time within Iran as no daughter has ever hugged a father. “Home is the best place to be,” she always used to say.

Who would have thought that she would be sent to her eternal home so soon?

Came the dawn on Wednesday; that damned, dark Wednesday, January 8. The sun didn’t want to come up so as not to hear the cries of fathers, mothers, wives, husbands, and children. Shadi hugged her father – one of those hugs. They smelled each other, kissed each other, and left each other at the mercy of God: a God who had long turned unmerciful. Onwards to Toronto. Shadi boarded a plane that never reached its destination. Her flight became eternal.

They gave her father a body shrouded in a white piece of cloth and said it had been “human error”. This was Shadi, but she no longer is. The Shadi-that-was-but-no-longer-is was buried in Lavasan Cemetery, on the mountains in the embrace of nature. That day too was cold. The snow fell once more. But the hearts of those who attended were on fire: a fire that tore up all the way up to the sky.

Shadi came with the snow.

Shadi left with the snow.

After she is gone, the snow will fall again. But it will not bring Shadi.

Writer: Razie Ansari
Translator: Arash Azizi
Editors: Hannah Sommerville, Natasha Schmidt
With the support of




سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

آشنایی نه،غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم؛دل بیگانه بسوخت.

خداوندگارا: کمانی دردستان توام،چندانم بکش تابشکنم،باری چه باک ازشکستنم.

با سلام به نام ماندگارشادی:

آنکه شادی را چنین افسانه کرد.

نام اورا تاابدپاینده کرد

گفت درگوشم به نجوا این پیام

 شادی وجمشید با آرش مدام.

…………………….. به خودگفتم:

چه کسی راز کبوتر های مهاجررا با تو خواهد گفت؟

آرش وپیام…!

من شنیدم که هاتفی میگفت:

برادران شادی از دست داده ها:

درسوگ شادی از دست رفته مان

 بیگانه سوخت تاچه رسد آشنا ودوست

 این روز های سرد که با سوز ودرد بود

گوید هوای گرم محبت به را ه نیست

 زیرا که راز آن کبوتر غمگین: نه شاد بود.

مممممممممممممممممممم دوستی گفت:

 شادی پرید ورفت از قفس تنگ روز ها

 خندان به سرزمین سکوت وشکوه ونور

 ما مانده ایم وچرک وغبار هوای شهر

 بار مصیبت واین  روزهای سرد

 آه ای دریغ ودرد.

////////////////////////////ومن دررویائی درساعت 6صبح آن روز فراموش ناشدنی دیدم که:

توران به بهشت حجله می ساخت

حوران همه نرد عشق میباخت

 گفتند چه محفلی است امروز؟

 گفتا که عروس شادی ماست.


-آنجانگاه کن

آن شمع راببین

وآن غرفه راکه آینه  اش شعله های شمع

آرایه اش بلوردل آویز اشک ها

وپرده هاش  همه

توری بیرنگ آه…آه

آه….این حجله های پنهان

درسینه های سوخته

 چه غوغاکه میکنند.ووووووووووووووووووووووووو

دیرست دخترم

بشتاب! دیرست.

پرواز بی تاخیر انجام میشود!

می شنوی..زوزه گرگ است!

گرگ اجل

دراین سیاهدشت پریشان وسوت وکور

حریصانه زوزه میکشد.


نه چراغ چشم گرگي پير
نه نفسهاي غريب كارواني خسته و گمراه
مانده دشت بيكران خلوت و خاموش

زير باراني كه ساعت هاست مي بارد
در شب ديوانه ي غمگين
كه همچون دشت، او هم دل افسرده اي دارد
در شب ديوانه ي غمگين
مانده دشت بيكران در زير باران ، آه ، ساعت هاست
همچنان مي بارد اين ابر سياه ساکت دلگير
نه صداي پاي اسب رهزني تنها
نه صفير باد ولگردي
نه چراغ چشم گرگي پيرنیز….


نه،چراغ چشم گرگی پیر،روشنی بخش وجودت نیست.

موشک پران خسته،همه شب نخفته است.

شاید که دختر نازش

دربسترحریر،درنیمه روشن صبح وسپیده دم.

بهانه بابا گرفته است.

بشتاب! دیر است..

این دست سرنوشت

 قلم رادر لیق جان تو رنگین نموده است.

بشتاب! دیر است…

شادی سوارهودج،درجای خودنشست.

پروازبه موقع انجام شد.

شهپر شاه هوا اوج گرفت.

خلق رادیده براو مانده شگفت.

سوی بالاشد وبالاترشد

راست بامهرفلک،همسرشد

لحظه ای بعد برآن لوح کبود

نقطه ای بود ودگرهیچ نبود….



پرواز نیستی

او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت

اكنون كه نيست ، ساز و سرود و ترانه نيست.


شادی بگو!

آيا تو هيچ لب به شكايت گشود ه اي

از گردش زمانه و نيرنگ آسمان ؟

من خوب يادم آيد از آن روز و روزگار

كاندر تو بود ، هر چه صفا يا سرود بود

گفتم: سرودمدرسه را ساز میکنی؟

گفتی: چگونه؟یا که چرا؟ازبرای کی؟ازبرای چی؟…..

گفتم:آماده ام که همراهیت کنم درکار مدرسه…

….و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی؟

ساعتی بعد….

نوری درصبحگاه:

نور بر هوا خط می‌کشد

در حومه‌های دوردست شهر

جراحتی کهنه از نبردی ابدی در آسمان؛

پگاه‌های نزاری که به سویمان دست می‌گشایند

از ژرفنای دوردست فضا

چنان که از ژرفنای زمان،

وآنگاه..انفجار نور درانتهای خط زمان

وسوختن خاطره ها وآرزوها،

وشادی ها….

بگذار بهمن یخ زده

مرا در کام خود برد

نابود کند، بی شفقتی

به زمین، آب، آتش و هوا


درفضاپیچیدفریادوخروش وخشم مردم!

کاین چه ظلمت گاه تاریک است.

روشنی گرهست آنهم زآتش کین است.


ومن گفتم:

گریه نکن…..

درخانه ات درختی خواهدروئید.

ودرخت هائی درشهرت .

وبسیاردرختان درسرزمین ات.

وبادپیغام هردرختی را به درخت دیگرخواهدرسانید.

ودرختها ازنسیم صبحگاهی….ساعت شش صبح آن روز….خواهندپرسید:

    درراه که می آمدی شادی را ندیدی؟…..


در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما آیا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم….

خنده ام می گیرد..

-نه مرا برلب بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

و اندر این دوره بیدادگری ها هر دم


کاهش جانم کم کم.


آسمان ابری بود

برف می بارید

باغچه گلندوک به استقبال بهارمیرفت

شادی را پذیرفت

تاسرسبزی را جاودانه داشته باشد.

وهربهاری بادشمال برخاک او گل افشان کند.


شادی که حدیث جمع احباب شده است.

درباغ گلندوک یکی سروشده است.



روزی که توبرگردی

خزان درقایق برگ ها سفرخواهدکرد

خورشیدازگهواره گلهاسرمیزند

وشبنم ها ازبسترگرم روز.


گفتم اسیرپنجه تقدیرنیستم

گفتا نباش

من که رهایت نکرده ام.

گفتم قلم بدست گرفتم

تاخود روایت خودرا ادا کنم

گقتا چه باک

آن قطره را که از قلمت چکه میکند

آن راچه میکنی؟

آن قطره سیاه منم

تقدیر وسرنوشت.

سید علی تقوی 14/12/1398