Shadi and Pedar

Shadi and Pedar in Calgary

سلام عزیز پدر، سلام شادی جان

صدایم را بشنو دخترم، عزیزی که تقدیر به دست جاهلان زمان، بیرحمانه، بی فکر و اندیشه، برتن تو و دل من آتش زد. قول و قرارهایمان، آرزوهایمان را سوزاندند. امیدم دیگر ناامید است.

اکنون چاره ای ندارم جز اینکه از دست خدا به خدا پناه ببرم.

ای خدا مرا می بینی؟ صدایم را، ناله هایم را می شنوی؟ اشک هایم را، بغض فرو خورده، خشمم را می بینی؟ ضعف و بیچارگیم، تنهاییم را می بینی؟

دستم را بگیر، یاریم ده، دستم ، پایم ، زبانم باش ، جانم ، روحم باش، نیرویم باش.

آی خدا می دانی چهل روز است عزیزم تنها در بستر خاک خوابیده و پنجاه روز است روحش در آسما نها کنار فرشتگانت پرواز می کند. می دانی چرا؟ من نمی دانم.

هنوز نمی دانم چه دستی و با چه نیتی تقدیر تورا اجرا کرد؟

هنوز نمی دانم چرا به ناحق  و بی دلیل دخترم در ترس و دلهره به آتش کشیده شد؟

چرا عشق و شور زندگی و آرزوهایش را سوزاندند؟

 آی خدا از رنج هایی که دخترکم در زندگی کشیده خبر داری؟

او شاهد درد و رنج و مرگ مادرش بود، می دانی؟

او این غم را به تنهایی و در آغوش من بردوش کشید، می دانی؟

او سردترین جاها را برای تحصیل انتخاب کرد، آنجا تنهایی های او را دیدی؟ بغض ها و اشکهایش، تنها تصمیم گرفتن ها، برنامه ریزی ها ی برای آینده اش، افتادن ها و برخاستن هایش را دیدی؟

دیدی که همیشه دست بر زانوانش می گذاشت و بلند می شد اما نگران پدر و برادرانش بود که بزرگتر از او بودند؟

دیدی چگونه برای آرزوهایش نقشه ها کشید و تا به آنها برسد چگونه تلاش می کرد؟

  دیدی او چقدر شاد بود و می خندید؟

دیدی او مثل پروانه ها سبک بال به همه جا پر می کشید، اما مثل عقاب بلند پرواز بود؟

دیدی که برای روزهای پیری من نگران بود وچه برنامه هایی می ریخت؟

او مونس و یار من بود، می دانی؟

او عزیز و یاور من بود، می دانی؟

او یادگار مادرش بود، می دانی؟

مادرش اورا به من سپرد و اما دست تو و تقدیرت قوی تر بود؟

و یا شاید جهل جاهلان قدرت طلب و دنیا دوست بیشتر بود؟ نمی دانم…نمی دانم

من نمی دانم چرا نوگل زیبای مرا اینقدر زود پرپر کردی؟

اصلا چطور دلت آمد؟ در آن لحظه آخر دلت نلرزید؟

وقتی ترس و دلهره سقوط هواپیما را در چشمانش دیدی، پشیمان نشدی؟

من نمی دانم چرا این غم و تنهایی را برایم رقم زدی؟

این آتش درون که هر لحظه تمام وجودم  را می سوزاند چرا نصیبم کردی؟

این دردی که نصیب برادرانش کردی از چه روست؟

صنم و سارا و فرزانه به چه جرمی می سوزند؟

چرا آتش عشق را در قلب نیما به آتش غم وحسرت تبدیل کردی تا اینگونه بسوزد؟

چرا پدر و مادر نیما را از داشتن این گوهر محروم کردی؟

این عزیزانی که اینجا به دیدار شادی و در آرزوی عروسی او اینجا جمع شده اند می بینی؟ اشک هایشان، غم شان را می بینی؟

می بینی که چگونه رعد تقدیر تو بر زندگی ما آتش زده؟

آری، ای خدا من پاسخ این سئوالات را ازتو می خواهم. فقط از تو…

من دیگر مرگ نمی خواهم.

 اما از تو می خواهم آمرین و عاملین بخت سیاه ما را رسوا کنی، از تو می خواهم آتش ندامت هر لحظه تن و روحشان را بسوزاند و در جهنم عمل خود، بر کرده بد و نادرست خود به آتش کشیده شوند، آتشی که هر لحظه شعله ورتر می شود.

آه که چه پست است آدمی که وسیله ای برای اجرای تقدیرهای شوم باشد. مثل قابیل، او اولین بود، ولی سینه تاریخ مملو از قابیل هاست.

خدایا اینجا با دلی شکسته، سینه ای پر آتش، بر مزار تنها دخترم، زیبایم، امیدم، دردانه ام که باید برای پوشیدن لباس عروسی اش آماده میشد، اما برتنش، عشق وآرزوهایش، کفن کردند، ایستاده ام و با تو سخن می گویم، و تو را به او، به خوبی هایش، به روح پاکش، به تن سوخته اش، به خون به ناحق ریخته اش، به آه و سوز من و برادرانش، به اشکهای صنم و سارا و فرزانه، به دل به آتش کشیده نیما، به تنهایی ما، به سرگشتگی ما، به غم جانکاه دوستان و دیگر عزیزانش ، به روح مادرش که ایمان دارم در آغوش اوست، قسم ات می دهم،

ای خدا می شنوی قسم ات می دهم:

با عشقت وجودم را لبریز کن تا تاب بیاورم.

اکنون جز مرده ای بیش نیستم با عشق خودت حیات دوباره به من بده، که جز تو چاره ای ندارم.

به قلب و روح برادرانش آرامش بده

صنم، سارا و فرزانه را صبر و بردباری بده تا هم غم خود را تاب بیاورند و هم همراه ما باشند

به نیما قلبی آرام و زندگی نو عطا کن

به والدینش صبر دوری از شادی و تحمل غم بزرگ نیما را عطا کن

خدایا حسد، قدرت ورزی، کین، خودخواهی و خودبینی،دنیا دوستی و  سیاهی را از دل ها دور کن و بر جهان آرامش و عشق را مستولی کن .

ای خدا دخترم را تنگ در آغوش بگیر، به او مهر بورز تا این بی مهری را فراموش کند. جایگاهش را در عرش اعلا قرار بده، در باغی سرسبز و خرم، همیشه بهار با نسیمی ملایم که در گیسوان زیبایش بپیچد و عطر گل نرگس را در هوا پخش کند، رودخانه ای در آن جاری با ماهی های رنگارنگ، خانه ای ساده پر از نور و عطر گل ها، با پرده های حریر سفید که باد آنها را به رقص درآورد، صدای خنده هایش چون موسیقی از بهشت درباغ و خانه طنین بیاندازد، دوستان زیادی داشته باشد او تنهایی را دوست ندارد، دوستانی صادق و مهربان. و مادرش، تا تمام لحظات بی او بودن را جبران کند و او نیز حسرت هایش را قضا کند. سرش را روی پایش بگذارد  و او مادرانه موهایش را نوازش کند، دخترم درد دل هایش را برایش بگوید، خاطره هایش را و او باز مادرانه با لبخندی برلب گوش  کند و گوش کند. هر دو را لبریز کن از عشق و شادی و لذت…

خدایا او را به تو می سپرم، عزیزش بدار. قسم ات می دهم عزیزش بدار. نکند مثل لحظه خداحافظی آخرمان، حرفم را نشنیده بگیری. قسم ات می دهم هزاران بار به بزرگی و جلالت، به مهرو لطفت.

دخترم، شادیم، عزیز پدر بخواب آرام بخواب. خستگی هایت را در کن، رویاهای زیبا ببین. در خانه ات کنار مادر و دوستانت شاد باش. آنجا دیگر دروغ و دورویی، ریا، حسد و کین جایی ندارد. تو را باز هم به خدا

می سپرمت. به خدا… به خدا



مهربان و گرانقدر دختر نازنینم شادی از جان عزیزتر  و جگر گوشه ام. سلام به روی زیباتر از ماهت. مهربانم امروز در شصتمین روز از هجران سراپا غمت این دلنوشته رو برات مینویسم. عزیزم میدانی که حالم خیلی خرابه و دوریت بد جوری آتش به دلم زده. این دل درمانده و منقلب  من هر روز به دنبال بهانه ای میگرده تا بتواند در فراقت بیشتر و بیشتر زاری و فریاد کند. سه روز در هفته به کنارت مینشینم و بیاد آخرین سه شنبه ای که در کنارمان بودی و آن چهار شنبه منحوس با صبحگاه سیاه بدست جاهلان زمان تو را از من گرفتند و خم به ابرو نیاوردند می آفتم میگیرم و تاسف میخورم به همین منوال در مناسبتها دل تنگ تو هستم .عزیز دلم بوی تو جای تو ‌اتاق خواب تو هر لحظه یادی از تو میکنند.

گریه را به مستی بهانه کردم

شکوه ها ز دست زمانه کردم

آستین چو از چشم بر گرفتم

جوی خون به دامان روانه کردم

از چه روی،چون ارغنون ننالم

از جفایت ای چرخ دون ننالم

همچو چشم مستت جهان خراب است

ازچه روی، روی تو در حجاب است

شادی عزیزم، گفتم که روح و قلبم دائما بدنبال بهانه ایه که بتونه  غم دوری و در حجاب ماندن ترا با گریه بیاد میکند. دخترم نازنینم سالها، روز پدر رو بهم تبریک میگفتی اما امسال صداتو را نمیشنوم تا بهم تبریک بگی و برام آرزوهای قشنگ داشته باشی، پدرجان چرا من باید برای همیشه از شنیدن صدای پر مهر و محبتت محروم بشم؟ در همچین شبی، تو میبایست بر سر مزار من میامدی و برام بعنوان هدیه، فاتحه میخوندی نه من.نمیدانم،میدانی که برای یک پدر چقدر سخت و جانفرساست که از نعمت داشتن دختری مثل تو محروم شده باشد؟ سی سال بود که بخاطر داشتن تو و برادرانت سپاسگزار خدا بودم. همیشه میگفتم تا پدری، دختر نداشته باشد نمیتواند ادعا کند که خدا رحمت را بر او کامل کرده. خدایا تو که یا بخاطر خودم و یا بخاطر دعای خیر پدر و مادرم،به من یکدختر زیبا دادی. پس چرا پس گرفتی ودل خمشی هایم را شکستی؟ خدایا چرا نگذاشتی تا سرم بر دامن دخترم، با دلی آسوده و بی غم به دیدارت بیام؟ تو در کائناتت چه نیازی به آن داشتی که من با چشمانی که از اون بجای اشک،خون میباره به درگاهت بیام؟ تو که برای سی سال بهم آنقدر لطف داشتی یک  دسته گل بمن داده بودی؟ چه میشد اگر این رحمت و مهرت را تا پایان عمر بر من ارزانی میداشتی. آخر تو ارحم الراحمین هستی. الان چه کنم؟

مهربان و عزیز دلم، هرچه از این رنجِ گران و داغ سنگینی که بر دلم نشسته حرف بزنم، کم است.

خدایا از نعمت دخترم و فرزندانش محرومم کردی پس صبرم عطا کن


 

Shadi about Pedar: